يكي از بازي هاي عجيب زندگي اينه كه يه چيزي رو ازت ميگيره؛ تا تو به چيز هاي باقي مونده دل خوش كنی و درست زماني كه دلت بهشون خوشه و از دست رفته هاتو فراموش كردي؛ دلخوشی جديد رو ازت ميگيره و انقدر اين كارو تكرار ميكنه كه ديگه يا چيزی برای دل خوش كردن باقی نمونده يا انقدر از دوباره از دست دادن ميترسی كه ديگه دلت به چيزی خوش نميشه ...
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
سی چهل سالش بود،
همیشه تنها قدم میزد،
یه باختی تو چشاش بود،
باختی که انگار یه کسیو تو فصل جوونیش از دست داده بود،
تنها زندگی کردن رو خوب بلد بود،
شاید اونی که دیدم ده ساله دیگه ی من باشه ...
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی


از هم جدا شدیم و
بدین درد ساختیم ...
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت ...
#هوشنگ_ابتهاج
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
وسط شلوغیای امروز، توی ماشین از پنجره آسمونو نگا کردم، یه تیکه ابر کوچیک و سفید وسط آبیِ آسمون بود، توو ذهنم بهش گفتم: هرچقدر هم مشغله هام زیاد بشه و سرم شلوغتر، یادِ تو هم بزرگتر میشه و دوس داشتنت زیادتر...
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
استرس دارم نمیدونم چرا
شاید بخاطر اینکه هیچوقت بیرون کار نکردم باشه بلد نیسنم یکم
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
الان ساعت ۱۹:۲۱ روز یکشنبه هفتم بهمن شروع به نوشتن کردم.
من الان باید بشینم درس بخونم ولی بجاش اینجام
فردام امتحان دارم یه خبر خیلی خوبم اینکه هیچی تا الان نخوندم

امروزم اتفاق خاصی نیوفتاده
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
تمام دنیای من یک نفر است★★★★★★
خدا
همه زندگیم واسه خودت
اما با لبخند رو لَبـِــ
♡مادرم♡ شوخی نکن
★★★★★★
هرکاری میکنم واسه لبخند رو لبت
مامان خوشگل مهربونم عاشقتم
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی
اما دیگر هیچ وقت مثل اول نشد
سخت شد..
سرد شد..
تنگ شد..
برچسب:
نویسنده: بردیا امینی